جان جهان

ما فراموش شدگان جدا افتاده از خویشیم، که دیگر سراغی از ما نمی گیرند.

جان جهان

ما فراموش شدگان جدا افتاده از خویشیم، که دیگر سراغی از ما نمی گیرند.

دل تنگ ی

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۲ ق.ظ

نمی‌دانم از دلتنگی عاشق‌ترم

یا از عاشقی دلتنگ‌تر

فقط می‌دانم در آغوش منی

بی‌آنکه باشی

و رفته‌ای بی‌آنکه نباشی


عباس_معروفی

  • Jahan Jan

هجرت بکشت و وصل هنوزت میسر است

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۲ ب.ظ

آدمی یک روز هم تصمیم میگیرد ازخودش هجرت کند. 

 هرآنچه از گذشته مانده را همانجا بگذارد، کوله بارش را بردارد،

کلمات، شهرها، خاطرات، حتی آدمهای زندگیش را رها کند و برود.

بشود آدمی بی خاطره در سرزمینی دوردست...

  • Jahan Jan

برفت یار من و یادگار ماند مرا

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۴ ق.ظ
مدتها بود، میل به نوشتن در من سربرنیاورده بود. 
از وقتی مرا رانده بود انگار هبوط را تجربه می کردم. 
مرا از بهشتی که داشتم بیروت کرده بودند. اول بهت بود، بعد ناباوری، بعد خشم، بعد غم...
حالا هم اشک است و دلتنگی. می دانستم خیلی دوستش دارم، شاید برای همین رها کردمش، برای همین دور مانده بودم و خبری نگرفتم. حتی عید تبریک نگفتم. تبریک ها و مناسبتها و پیامهای زیادی در دوران وصل داده بودم که اغلب بی جواب بود. 
اما می خواستم این بار آنچه به چشمش می آید جای خالی من باشد. جای خالی توجه و شیفتگی ام نسبت به او.
که به چشمش هم آمد. شاید برای همین پیش قدم شد که بگوید دوست و آشنا می مانیم. من اما بیشتر می خواستم.

حالا آرامم. مانند زنی که مرگ و فقدان خوشبختی را باور کرده. اشکهایش را ریخته، روحش را چلانده، راه زندگیش را ادامه می دهد با نبود آن دیگری.
با جای خالی او و فقدانش در زندگی.
همیشه در قلب و خونم جریان دارد. وقتی دلتنگ هستم خودم را در میان چادر سفید نماز با شکوفه های سبز که برایم خرید می پیچم، یا انگشتر عقیق سبز ش را در انگشتم می اندازم. 
بعد کی خوابم و اغلب خوابش را می بینم. 

دیشب خواندم آدم عاشق همیشه رانده می شود.
خواندم هرجا که عشق باشد، پشت سرش جدایی فرا می رسد.

  • Jahan Jan

خیالت هر دمی اینجاست با ما...

جمعه, ۱۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ


دلم چنان برایش تنگ شده که حتی یادآوری نامش هم آتش به دلم می زند.

وقتی که نیست، چه فرقی دارد من کجا هستم یا چه می کنم؟

  • Jahan Jan

شرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۸ ب.ظ

شما به کسی که بعد از چهارسال عاشقی بگویید حرفی ندارم بزنم، 

بعد هم ابراز علاقه را به اصراری که کلافه می کند تعبیر کنید، 

بعد کاری کنید که ترکتان کند، دوماه بعد تلفن می زنید حالش را بپرسید؟

 عید تبریک بگویید؟

اینطوری باعث میشوید سرکار با ریمل پخش شده و اشکهای روان مثل احمقها بنظر بیاید.


من بودم برای کسی که در چهارمین دیدار، رابطه را به آره ای در میان فرو رفته تعبیر کنم، بعد بگویم آنطور که دوستم داری دوستت ندارم، و بگویم از اول هم دانستم رابطه ته ندارد، برایش تره خرد نمی کردم. 

زنگ بماند جای خودش. 

  • Jahan Jan

چراغ رابطه خاموش است

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۷ ق.ظ

بعد از آقای ح، دفتر رابطه را بسته ام..

یک محاسبه سرانگشتی نشان داد، از آدمی که فکر می کنی با خیلیها فرق دارد، اما بوقت منافع، راحتی، سختی و راستی و دوست داشتن، برایش یک فقره اصل پایین تنه مطرح بوده، بعد هم بعد از دو سنه عاشقی چهره به چهره و دو سنه عاشقی از راه دور، بدون لرزش صدا و لکنت بگوید آشنای منی، و بعدتر بگویدت، آنطور که مرا دوست داری دوستت ندارم و این رابطه ته نداشت از اول می دانستم، اما این از اول داستن را دو سال کش داده، فاتحه باقی را باید خواند.

خواستم بگویم روانشناسی که مشاوره خانواده تدریس می کند، نخواستن را بعد از دوسال بفهمد، وای به حال آدم معمولی هایی که سوادش را ندارند. 

یعنی می بینید یکهو بعد از ده سال زندگی و دو فرزند، همسر فرضی  حین خاراندن سر بگوید نمی داند اصلا این زندگی را می خواهد یا نه! 

عطای رابطه را بخشیدیم به لقایش. 


  • Jahan Jan

آدم نفهم

يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۱۷ ب.ظ

روایت است :

طرف می رود خواستگاری، پدر دختر با مهربانی به پسر می گوید، خجالت نکش حرف دلت را بزن.

پسر هم نه برمی دارد نه میگذارد، میگوید فلان چیز می خواهم! 

بجای فلان چیز هم اصل جنس را نام می برد!

حالا حکایت اغلب مردهاست. 

تا خودشان را معرفی می کنند میروند سراغ اصل مطلب. 

بطور مثال: بسم الله الرحمن الرحیم

فلان اسم قلابی هستم، این هم عکس قلابی، فلان چیز می خواهم و الی ماشاالله...


اما از آنجا که ما نوه مادربزرگم هستیم و همیشه جوابی در آستین داریم و عمرا درجواب دادن کم بیاوریم، این افراد را با توجه به مد شدن رابطه با محارم، حواله میدهیم به مادر خواهر خودشان. 


از بالای همین منبر نصیحت داشتیم، که اندیشیدیم آدمی که فلان غریزه اش بیشتر از عقلش کار کند حرف نمی فهمد. 

بیخیال شدیم.

  • Jahan Jan

عقوبتی که من اندر جدایی تو بدیدم

دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۴ ب.ظ

ابتدا رنج می بری. 

حالا کمی بیشتر یا کمتر...

بعد از آن، جدایی ها عادی می شوند، 

جدایی پشت جدایی...

دیگر کم کم می فهمی، زندگی جمع شدن نیست، جدا شدن است.

  • Jahan Jan

تیر خلاص

يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۴ ب.ظ

ما کشتهء جملاتیم 

از لب کسانی که روزی آغشته به عطر دوستت دارم بود و بارها بوسیده اند مارا...

ما کشته جملاتیم و هر بار می میریم...

یکبار به وقت شنیدن بعضی جملات، یکبار کشته حرفهایی میشویم که نگفته اند...

  • Jahan Jan

غایت محبت

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ب.ظ

" معرفت، محبت، عشق "

 

محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند

و عشق خاص تر از محبت است

زیرا که همه عشقی محبت باشد، اما همه محبتی عشق نباشد

و محبت خاص تر از معرفت است

زیرا که هر محبتی معرفت باشد، اما همه معرفتی محبت نباشد.

پس اول پایه معرفت باشد و دوم پایه محبت و سوم پایه عشق.

و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن،

تا از معرفت و محبت دو پایۀ نردبان نسازد.

و معنی خُطوَتیْنِ وَ قَد وَصَلْت این است.

سهروردی، مجموعه آثار


▪️این محبت هم نتیجۀ دانش است

کی گزافه بر چنین تختی نشست

دانش ناقص کجا این عشق زاد

عشق زاید ناقص، اما بر جماد

مولانا

 

برگرفته از کتاب " متون عرفانی به زبان فارسی "

 حسین الهی قمشه ای

  • Jahan Jan